5 Aralık 2011 Pazartesi

فدرالیسم، راه ورود دموکراسی به ایران؟















نگار انتخابی
عضو جنبش دانشجویی آذربایجان- آذوح

فدرالیسم، راه ورود دموکراسی به ایران؟

همه ی مردم را بعضی مواقع می توان فریفت و بعضی از مردم را برای همه ی عمر، لیکن نمی توان همه ی مردم را برای همه ی عمر فریب داد."
ملت ایران، یکپارچگی اقوام ایرانی، ما همه ایرانی هستیم و... چند بار این سخنان را دیده و شنیده ایم؟ چند بار فریب این سخنان به ظاهر دموکراتیک را خورده ایم؟ چند بار خواستار حقوق ملی شده و پاسخی نگرفته ایم؟ زمانی که صحبت از حقوق ملی می شود، تنها پاسخی که می دهند اولویت دموکراسی است. اول دموکراسی، بعد حقوق ملی! دم زدن از دموکراسی برای بسیاری تنها نقابی شده که می خواهند به هر نحوی قدرت غالب باشند؛ در حالی که الفبای دموکراسی را نمی دانند و حقوق بشری را نمی شناسند.
نگارنده در پی این است که نخست تعریفی از دموکراسی و فدرالیسم ارائه دهد و سپس به بررسی فدرالیسم در ایران بپردازد.
دموکراسی
دموکراسی یک روش حکومت برای مدیریت کم خطا بر مردم صاحب حق است که در آن اکثریت مردم با حفظ حقوق اقلیت حکومت می کنند. اگر در یک دموکراسی، قانونگذاری دقیق برای توازن قوای سیاسی صورت نگیرد به گونه ای که حقوق اقلیت ها و سهم شان از قدرت سیاسی در نظر گرفته نشود یک گروه خاص ممکن است بتواند قدرت و امکانات زیادی را در اختیار گرفته و به اساس دموکراتیک نظام لطمه بزند. از حکومت اکثریت به عنوان پارامتر اصلی و متمایز کننده ی دموکراسی نام برده می شود اما در صورت عدم وجود تضمین های قانونی و اجتماعی ممکن است حقوق اقلیت ها نقض گردد که در این صورت به نظام تبدیل به نوعی دیکتاتوری می شود که به دیکتاتوری اکثریت معروف است و حتی ممکن است در صورت آماده بودن شرایط به رژیم فاشیستی مبدل شود. «دموکراسی هرگز حکومت مردم نبوده و نمی تواند باشد و نباید که باشد. این خطر ناک است، به مردم و به ویژه به کودکان بیاموزیم که دموکراسی به معنای حکومت مردم است، حکومت عموم که حقیقت ندارد و وقتی فرد از واقعیت مساله آگاه شود احساس می کند فریب خورده است و این احساس می تواند حتی به تروریسم و خشونت بیانجامد. در واقع دموکراسی یعنی حکومت قانون و اجتناب از استبداد، اما حکومت قانون بدون نهادهای قضاوت مردم دموکراسی نیست." اسپینوزا نیز می نویسد: "در این حکومت – دموکراسی - هر کسی حاضر است که دولت بر اعمال او نظارت کند ولی اجازه نمی دهد که دولت بر افکار و اندیشه او مسلط شود، چون افراد یکسان فکر نمی کنند رای اکثریت در اعمال و نه افکار قدرت قانونی پیدا می کند."
در حالت کلی دموکراسی به معنای اعمال رای اکثریت و نه حکومت مردم صحیح تر به نظر می رسد. چون نمایندگان سیاسی با آراء مردم انتخاب می شوند و واضح است نمایندگانی به عرصه ی قدرت سیاسی راه می یابند که اکثریت خواستار آن باشند و این تقریبا به معنای آن است که خواسته های اقلیت هیچ گاه تحقق نمی یابد و این پیش نیاز روی کار آمدن یک حکومت دیکتاتوری پشت پرده ی دموکراسی خواهد بود. جز آن که هیچ گاه اقلیت و اکثریتی وجود نداشته باشد!
امروزه بسیاری از کشورها و خصوصا جوامع غربی به حاکمیت دموکراسی در جوامع خود می بالند اما آیا آنها واقعا به دموکراسی حقیقی دست یافته اند؟
فدرالیسم
فدرالیسم نظام سیاسی ویژه ای است که به موجب آن در کنار یک حکومت مرکزی چند حکومت منطقه ای و محلی دیگر هم وجود دارد و اقتدار و وظایف دولت میان حکومت مرکزی و حکومت های محلی تقسیم می شود. عموما فدرالیسم را مدلی می دانند برای طراحی نوعی از ساختار سیاسی جامعه، این مدل بنا به ماهیت خود یک مقوله سیاسی - مدیریتی است و برآمده از این منطق است که یک جامعه ی بزرگ وسیع و دارای تنوع فرهنگی را چگونه باید اداره کرد.
به طور خلاصه دو نوع فدرالیسم وجود دارد:
_ فدرالیسم دوال یا دوگانه که در آن هر دو سطح فدرال و ایالتی از استقلال فراوانی برخوردار هستند و در کار همدیگر کمترین دخالت را ندارند.
_ نوع دوم کئوپراتیو یا تعاونی که در آن استقلال هر دو سطح محدود است و هر دو در هم تنیده هستند و در حوزه ی یکدیگر نفوذ دارند و به طرق مختلف به هم وابسته اند.
جان استوارت میل مزیت های سیستم عدم تمرکز دموکراتیک را در شش محور زیر خلاصه می کند:
1. آموزش سیاسی برای عامه ی مردم و بالا رفتن آگاهی های مردم در حوزه ی سیاسی.
2. آموزش در زمینه ی تربیت کادرها و رهبران سیاسی کشور.
3.ثبات سیاسی از طریق مشارکت آحاد مردم در سیاست.
4.تحقق برابری سیاسی از طریق مشارکت سیاسی بیشتر مردم.
5.افزایش پاسخگویی به دلیل سهولت دسترسی مردم به مدیران محلی.
6.افزایش اثر بخشی دولت به خاطر توجه به تحقق هدف های جامعه.
و اما از پیامدها و تبعات استقرار فدرالیسم می توان موارد زیر را نام برد:
- یگانگی در سطح بین المللی: شخصیت حقوقی کشور فدرال دولت مرکزی است نه یکایک دولت های عضو.
- یگانگی در تابعیت: افراد تابعیت دو گانه )ایالتی_فدرال( خواهند داشت. اما از نگاه خارجیان تابعیت فدرال پذیرفته می شود. مثلا اگر در ایران سیستم فدرالی اجرا شود و آذربایجان یکی از ایالت ها باشد شخص با تابعیت آذربایجانی - ایرانی، در خارج از مرز های ایران فقط با تابعیت ایرانی به رسمیت شناخته خواهد شد.
- یگانگی در سرزمین: کلیه ی ساکنان کشور فدرال یک سرزمین واحد خواهند داشت که نام فدرال آن در سطح بین المللی شناخته می شود.
- یگانگی سیاسی: قانونگذاری جنبه ی ملی دارد نه ایالتی.قانون اساسی فدرال، دولت مرکزی را به طور کامل صاحب حاکمیت سیاسی می داند.
امروزه می توان از کشورهای آمریکا و سوئیس نام برد که با سیستم فدرالی اداره می شوند. کانادا بعد از آمریکا و سوئیس از قدیمیترین کشورهای دارای سیستم فدرال در جهان است. کانادا برخلاف این دو کشور هیچ گاه جنگ داخلی عمده ای نداشت و به سیستم فدرالی بر اساس تاکید بر تساهل و سازگاری دو طرف دست یافته است.
اما نکته ی حائز اهمیت این است که توجه به آمار کشورهایی که در آنها سیستم فدرالی حاکم است شاید شخص را به این نتیجه برساند که که با استقرار سیستم دولتی غیرمتمرکز است که دموکراسی در این جوامع حاکم شده است. اما این تفکر اشتباه است و فدرالیسم لزوما به معنای دموکراسی نیست. کشورهای فدرال سوئیس و آلمان در دوران فئودالیسم به وجود آمده اند. در سوئیس دموکراسی بیش از 500 سال بعد از ایجاد این کشور برقرار شده است. در تعداد زیادی از کشورهای فدرال آسیایی و آفریقایی هنوز هم دموکراسی وجود ندارد. نیجریه که از اتحاد 36 ایل و طایفه به وجود آمده و به صورت فدرال اداره می شود دهها سال دیکتاتورهای نظامی بر آن حکومت کرده اند. حتی در میان دموکراسیهای غربی هم کشورهای فدرال، دموکراتیک تر از کشورهای غیرفدرال نیستند. کشور فدرال سوئیس آخرین کشور اروپایی بود که در سال 1971 به زنان حق رای داد. این عقیده هنوز وجود دارد که تمرکز به معنای دیکتاتوری و یا حداقل کمبود دموکراسی است. در نتیجه از میان بردن تمرکز از اهداف دموکراسی قلمداد می شود. در حالی که نه تمرکز لزوما به معنای دیکتاتوری است و نه عدم تمرکز به معنای دموکراسی.
موافقت یا مخالفت با سیستم فدرال در ایران
راه حل پیشنهادی فدرالیسم در ایران که از سوی بسیاری از روشنفکران سیاسی داخل و خارج کشور مطرح شده، تا مسیری باشد برای دستیابی به دموکراسی در ایران، موافقتها و مخالفتهای زیادی به دنبال داشته است. مخالفتها از سوی تشکلات و احزاب مرکزگرا و عموما با صبغه ی پان ایرانیستی، و موافقتها از سوی ملل و اقوام غیرفارس صورت گرفته است. «پان ایرانیست» به این دلیل استفاده می شود که اغلب این احزاب و گروهها قائل به حفظ تمامیت ارضی کشور ایران به هر قیمتی هستند، و البته ظاهرا از آن جهت، که بسیاری از آنان به دلایل گفته و نگفته و آشکار و پنهان بسیاری عملا در ورطه ی راسیسم فرو رفته اند. در واقع، در پشت نقاب این پان ایرانیسم بسیاری از جریانات مرکزگرا، چیز دیگری خفته است، پان فارسیسم!. آری، پان فارسیسم. آنهایی که می خواهند به هر نحوی شده برتری دروغین قوم فارس بر سایر ملت ها را آن طور که حکومت پهلوی از سرآغاز دیکتاتوری خود شروع کرده، ادامه دهند. آنها که می خواهند کوچکترین اثری از ترک، عرب، کرد و ... به جا نماند و این، راهی جز حکومت دیکتاتوری شوونیسم فارس بر ایران تا نابودی کامل دیگر ملتهای ساکن در این مرز ندارد.
مخالفتهایی که این احزاب با استقرار نظام فدرالی در ایران می کنند بسیار پیش پا افتاده است. آنان برای این که چهره ای قابل قبول و دموکرات به خود بدهند در ابتدا فدرالیسم را راه حلی برای وحدت ملی بیان می کنند و از طرف دیگر سایر ملل و اقوام را از استقرار نظام فدرالی و مشکلات و عواقب آن می ترسانند. و البته، مادام که این راه حل از طرف خود آن ها مطرح شده باشد عامل وحدت ملی و چنان چه از سوی سایر اقوام بیان شود تجزیه طلبی است و دخالت بیگانگان در کار است! در این مورد بیشتر حوادث سالهای 1324 و 1325 را برای همگان مثال می زنند تا شاید درس عبرتی باشد برای دیگران و به خصوص ترکها. حال آنکه حوادث آن سالها آنطور که می گویند نیست. نه دست بیگانه ای در کار و نه ملت ترک ناراضی بود. به گفته ی مرکزگرایان، دولت خودمختار آذربایجان در سال 1324 به رهبری سید جعفر پیشه وری مولود اداره ی روسیه بوده و هیچگاه هم این دولت با استقبال مردمی مواجه نگشته است و آنها همراهی ملت را با خود نداشته اند...
استقرار آن دولت، فقط خواست ملتش بود و بس. چگونه می شود بدون همراهی ملت و بدون جنگ و درگیری، حکومتی کاملا مستقل برپا کرد؟ خلع سلاح تدریجی پادگان ها، تشکیل پارلمان محلی، ارتش محلی، مخالفت با تدریس به زبان فارسی در مدارس و ... بدون همراهی مردم امکان پذیر نیست. اما از آنجا که دولت وقت از این همه استقلال واهمه داشت و می دانست که بهانه ای است برای سایر ملل و اقوام و سرآغازی است برای نابودی دیکتاتوری شوونیسم، ارتش را برای سرکوب دولت خودمختار آذربایجان و کردستان روانه ی منطقه کرد. حکومت شاه در 21 آذر 1325 و دقیقا زمانی که ملت آذربایجان در شور و شادی جشن نخستین سالگرد حکومت خودمختار آذربایجان بودند دستور شلیک را صادر کرد. در نتیجه ی برخورد وحشیانه ای که ارتش با مردم داشت هزاران نفر کشته شدند و تعداد زیادی توسط سربازان رژیم شاه دستگیر گردیدند. علاوه بر این، به خاطر قساوتی که سربازان رژیم شاه علیه مردم آذربایجان و در جستجوی خانه به خانه ی آنها روا داشتند بیش از سیصد هزار تن از مردم خانه و کاشانه ی خود را به سوی مرزهای شمالی کشور ترک گفتند و بسیاری از آنها به ناچار وارد خاک آذربایجان شوروی شدند. و این چنین دولت خودمختار آذربایجان از هم پاشید.
شوونیسم ایرانی سالهاست که بر سایر اقوام و ملتهای داخل ایران حکومت می کند و مشروعیت خود را از سکوت آنها به دست آورده است. اما اکنون که مساله ی فدرالیسم مطرح شده، چاره ی جز نشان دادن چهره ی واقعی خود ندارد. چهره ای که در آن هدفی جز حاکمیت مطلقه را نمی توان دید. وقتی اقوام و ملت های داخل ایران بحث فدرالیسم را مطرح می کنند، روشنفکران مرکزگرا چنین پاسخ می دهند که برداشتهای قومی و مذهبی از فدرالیسم و تمرکز و تاکید بیش از اندازه بر آنها نه پایه و اساس تئوریک دارد و نه الگوهای موجود در جهان چنین چیزی را نشان می دهد. اولا باید پاسخ داد که از قضا وقتی مثالی از الگوهای امتحان پس داده ی خارجی آورده می شود شمایید که آنها را نامتقارن با خصوصیات جغرافیایی و تاریخی ایران قلمداد می کنید و ثانیا و اصلا لب کلامريال اگر تا به حال هم چنین تجربه ای در دنیا وجود نداشته است ما اولین خواهیم بود.
بعضا و در ادامه ی دلایل غیرمتقن این احزاب و گروهها، به قول خودشان حس میهن دوستی مان را تحریک می کنند و با بیان اینکه کوچ گرایی و تغییر دائم محل زندگی از دیرباز از خصایل و ویژگیهای جوامع مختلف ایرانی و مرزنشینان غیور! بوده، دلیل این را فقط و فقط صلح و دوستی و الفت ریشه دار مابین اقوام فارس و غیرفارس دانسته اند. آیا تا به حال مشاهده شده که شخصی مثلا از تهران به بلوچستان کوچ کند و از مرکزنشینی به مرزنشینی غیورمند سرفراز شود!؟ و واقعا هم که چقدر مضحک و به دور از عقل به نظر می رسد اگر باور نداشت که عمده ترین دلیل مهاجرت و کوچنشینی، ناچاری و فقر و تبعیض همه جانبه بوده است. وقتی همه چیز حتی حق شهروندی در مرکز حکومت شوونیستی معنی پیدا می کند چاره ای هم به جز کوچ برای غیرفارس نمی ماند. مطمئن باشید این الفت و دوستی ریشه دار مضحک که تصورش را می کنید جای خود را، متاسفانه، به نفرتی عمیق داده است.
در زیر قسمتی از نوشته ی یکی از مخالفین فدرالیسم در ایران که شاید سخن بسیاری از مرکزگرایان هم به شمار آید، آمده است:
"...افرادش برآمده از قومهای بسیاری می باشد که در آن می زیند و این قومهای بسیار سالیانی بس دراز با زبانها و گویشهای مختلف در کنار هم به عنوان ملت ایران به سر برده اند. ولی قوم گرایان به گونه ای دروغ پردازی می کنند که چنین برداشت شود که در ایران تنها یک قوم اکثریت ستمگر با نام فارس بر چهار قوم آذری، کرد، بلوج و عرب بیداد می کند. در حالی که بسیار قومهای دیگر را به شما نمی آورد. باید دانست که همه ی قومهای ایران زیر ستم جمهوری اسلامی قرار دارند و همه در تلاش برای رسیدن به آزادی می باشند. قوم گرایان برای گمراه کردن ذهنها از "ستم فارس ها" یا "ملت فارس" سخن می رانند که این سخن گزافه ای بیش نیست. زمانی میتوان از ایجاد یک فدرال ایرانی سخن به میان آورد که یک ایران با حکومت متمرکز ملی، دموکراتیک و نیرومند در همه ی عرصه ها به وجود آمده باشد که هر فردش بدون تبعیض با هر اندیشه، دین، جنسیت و قومیت دارای حق شهروندی باشد. آزادی دادن به قومهای ایرانی برای تصمیم گیری در سرنوشت خود که همانا آزادی همه ی ایرانیان است یک چیز است ولی ساختار بخشیدن به فدرالیسم قومی از طریق چند پاره کردن ایران چیز دیگری است که نتیجه ای جز تجزیه و برباد رفتن ایران نخواهد داشت. بی دلیل نیست که همه ی قومگرایان خود را ملتی جداگانه در ایران معرفی می کنند تا نشان دهند ایران کشوری چند ملیتی است و نه دارای قومهای گوناگون تا بتوانند مسیر جداسازی و استقلال را تا پایان به پیش ببرند."
باید گفت: اولا در کدام سرزمین مردمی که بر اساس تخمین نگارنده نیمی از جمعیت کشور را تشکیل می دهند قوم خوانده می شوند؟ این چه گونه چرتکه ای است که این همه آدم را "اقلیت قومی" به حساب می آورد؟! به واقع، یا معنی اکثریت را در این میان نمی دانیم و یا هنوز اندرخم خواندن اعداد کلاس اول ابتدایی مانده ایم .با رویاهای باطل خود سر کنید، که این ملتهایی که قومشان می خوانید دیگر زیر ستم قومی به ظاهر برتر نخواهند رفت. تا قبل از آغاز حکومت پهلوی همه ی اقوام و ملتها بسیار مسالمت آمیز در کنار هم به سر می بردند اما رضا پهلوی با قراردادن اساس حکومت خود بر ملت سازی اجباری و برتری نژادی، توهمات را بدانجا رساند که امروز عده ای از زعمای قوم، حقیقتا بر این باورند که بر سایر ملتها برتری دارند و البته این در نتیجه ی سکوت نابجای غیرفارس زبانان نیز بوده است.
اینکه حقوق شهروندی بسیاری از مردم چه فارس و چه غیرفارس ضایع شده و این در نتیجه ی حکومت جمهوری اسلامی است، کاملا درست، اما همه ی ماجرا این نیست. اگر ما بر این باوریم که باز هم با مرکزگرایان متحد شویم تا ابتداء به ساکن، یک حکومت دموکرات برقرار کنیم و پس از آن حقوق خود را از آن حکومت دموکرات مطالبه نماییم، سخت در اشتباهیم. اشتباهی که نه یک بار و چند بار تجربه اش را ملتهای ساکن ایران چشیده اند. از مشروطه و شهادت ستارخان در تهران تا همین انقلاب 57 مرکزگرایان بدون یاری سایر ملت ها و اقوام هیچگاه نخواهند توانست حکومت دموکراتیک مدنظرشان را در ایران برقرار کنند. چنانچه جنبش سبز نیز نتوانست کاری از پیش ببرد و حتی می شود گفت که وجود چنین جنبشی، متاسفانه، به فراموشی سپرده شده است. البته که یکی از علل عمده ی انزوای این جنبش بیان نکردن صریح حقوق اقوام و ملتهای ایران و عدم جلب رضایت آنان در حمایت بود. تجربه ی 88 نشان داد اظهارات کلی و مبهم در مورد حقوق شهروندی دیگر کسی را قانع نمی کند و کنشگران سیاسی ملل غیرفارس به خوبی دانسته اند بیان کلی از اجرای اصل 15 قانون اساسی ایران تنها ترفندی خواهد بود برای جذب آرای مردم، و نه بیشتر.
یک ملت حق دارد که زبان مادری خودش را بخواند و بنویسد. تحصیل به زبان مادری خواسته ی عمومی ی یک ملت است نه تحصیل زبان مادری. برخی چنان راحت از کنار این مساله می گذرند و چنان آسان پاسخ می دهند که زبان آنقدرها هم مهم نیست، در حالی که خود کاملا آگاهند اگر زبان یک ملت گرفته شود، بی شک نابود خواهد شد.
در طی گفت و گویی که با داریوش همایون در مورد مسایل قومی شده ایشان چنین پاسخ داده اند: "مسایل قومی از سال 2001 و بعد از حمله ی آمریکا به عراق به این درجه طرح شد. من فکر می کنم که این سروصداهای قومی را نباید زیاد جدی گرفت. اکنون گروههای قومی با توجه به رویدادهایی که در خارج از ایران اتفاق افتاده است تبعیضها را در چارچوب زبان مادری خلاصه کرده اند. به نظر من نباید در این دام که "مساله ی ایران" مساله ی قومی است افتاد. مساله ی ایران مساله ی حقوق بشر و دموکراسی است." و ایشان در مورد راه حل فدرالیسم در ایران چنین نظر داده اند: "در ایران باید به کل راه حل فدرال را به کنار گذاشت. این یک انحراف محض است. تردیدی نکنید که ترفندی است برای تجزیه ی ایران."در پاسخ به این سخنان چه می توان گفت؟. "مساله ی ایران مساله ی حقوق بشر است"!. آیا خنده دار نیست که حق طبیعی تحصیل به زبان مادری من جزو حقوق بشر به حساب نمی آید؟ سروصداهای قومی؟ سالهاست که هم شما آگاهید و هم ما می دانیم که ایران کشوری کثیرالمله و با حاکمیت شوونیستی است. اما شما جور دیگری بیان می کنید و وقتی هم که ما اصل قضیه را واضح می گوییم، متهم به تجزیه طلبی می شویم. اما این به قول برخی قوم به خودآگاهی رسیده است. این اقوام، خیلی وقت است که خودآگاهشان توسن غرور شده است.
با این تفاصیل، مخالفتهایی که برای استقرار نظام فدرالی در ایران می شود هر چند که با دلایل غیرمنطقی همراه باشد، باز یکی از نشانه های عدم حضور دموکراسی در داخل کشور ایران است. دموکراسی فرهنگی است که بشر آن را در یک روز به دست نیاورده است و باید که سالیان سال این فرهنگ به روح و جان مردم تزریق شود. نباید انتظار داشت که فرهنگ والای دموکراسی در جامعه ای که خشم و کینه همه جای آن را فراگرفته است بتواند رشد کند. گسترش دموکراسی فضایی آرام و امن احتیاج دارد. استقرار سیستم دولتی غیرمتمرکز هم می تواند راهی باشد برای دستیابی به دموکراسی و هم می تواند منجر به استقلال کامل دولتهای خودمختار گردد. می تواند دموکراسی را ترویج دهد، چون با ایجاد دولتهای خودمختار ملت دیگر فشار آن نظام دیکتاتوری را در سرزمین خود احساس نخواهد کرد و حضور امنیت و آرامش را در تمام وجوه زندگی خود خواهد یافت. همه را هم سطح خود، نه بالاتر و نه پایینتر از خود خواهد دید. و این به طور طبیعی حس همنوع دوستی، دموکراسی و احترام به حقوق همگان را در جامعه ترویج خواهد داد.
از طرف دیگر فدرالیسم در عین حال می تواند باعث استقلال کامل دولت ها در فرداهای دور و نزدیک شود. با استقرار دولتهای خودمختار، ملت با حس آزادی ای که با رهایی از چنگال دیکتاتور پیشین پیدا می کنند طبیعی است اگر بخواهند روز به روز از نمایندگان حاکمین سابق فاصله بگیرند، طوری که کلیه ی آثار حتی فرهنگی آنان را هم محو و نابود نمایند. در هر حال فدرالیسم تنها و تنها شانس ورود به دموکراسی در ایران است. مرکزگرایان باید آگاه باشند که هیچ گاه موفق به برقراری حکومت دموکراتیک در ایران نخواهند شد مگر، با موافقت عملی و قلبی با استقرار سیستم اداری فدرال در ایران و تساوی بنیادین حقوق تمامی اقوام و ملل ساکن در ایران. چه، اگر مخالف باشند، ملل و اقوام غیرفارس هم دیگر صدای آنان را نخواهد شنید. این ملل و اقوام هدفی بسیار بزرگ برای خود برگزیده اند. استقرار حکومتی آزاد و به دور از استبداد. ملت ها عزمشان را جزم کرده اند که فقط به هدف خود بیاندیشند و از هیچ سختی و مشقتی در این راه هراسی نداشته باشند. نفرت از حاکمین دیکتاتور و قوم متشبث آن به قدری در دل غیرفارس ریشه دوانده که چاره ای جز جدایی از این قوم برای آنها نمی گذارد. فدرالیسم خواسته ی همه ی ملتهای تحت ستم شوونیسم فارس است و با این نفرت عمیق احتمال استقلال کامل این ملتها در آینده را می توان پیش بینی کرد. مرکزگرایان به نفع خودشان است که پای میز مذاکره بر سر فدرالیسم بنشینند. چون چاره ای جز این نیز برای برقراری حکومت دموکراتیک در ایران ندارند. چرا که اگر هنوز هم مخالف باشند تنها آنانند که سودی از این مفر نخواهند برد. ملت های غیرفارس ساکن ایران به هدف خود، به هر ترتیب و طریقی، خواهند رسید. حال آنکه مخالفان برقراری تساوی بنیادین ملتها، کما فی السابق قومشان می خوانند!
کسانی که در هر فرصتی که به دست شان می رسد از توهین و تحقیر دریغ نکردند و نمی کنند (توهین روزنامه های سراسری در ایران به ترکها سالهای 85 و 90)، کسانی که ترک مملکتشان را آذری خطاب می کنند، ملت های غیرفارس را قوم می خوانند، کاش که از خواب غفلت بیدار شوند. ما یک ملتیم. ملتی که برای خود سرزمینی داریم، با زبان مادری خودمان. سرزمینی با حاکمیت صلح و دور از استبداد در آینده ای نزدیک.

26 Ocak 2011 Çarşamba

«اندیشه های مسموم و دموکراسی در ایران»


Atila Fatih
گاهی در شهری مانند تهران وقتی به محیط پیرامون خود دقیق می شویم و مسائل مختلف و برخوردهای مردم حساسیت ما را بر می انگیزد، به افکار مسمومی بر می خوریم که تأسف برانگیز بوده و سئولات متعددی را در ذهن تداعی می نماید که آیا در تقویت این احساسات و افکار، حکومت مقصر است و آیا این افکار را حکومت به مردم تزریق می کند و این قاعده درباره مردمان ایران صادق است که مردم شبیه حکومتشان هستند، یا مردم ما چیزی غیر از حکومت خود می اندیشند و شایستگی این مردمان روزی آنها را به دموکراسی در سطح جامعه و حکومت سوق خواهد داد؟ آیا مردمان ایران باید به درجه ای از سطح فکری برسند که بتوانند افکار برتر را به حکومت تزریق نمایند یا این حکومت است که آنچه را که می اندیشد و به آن ایمان دارد در بین مردم نهادینه می کند؟ به راستی آیا روزی مردمان ایران روی دموکراسی به مفهوم واقعی آن را خواهند دید و آیا اندیشه شان باعث عدم دستیابی به ایده آل هایشان نخواهد شد؟
از مردمی که به برتری یک زبان بر زبان های دیگر عادت کرده اند، مردمی که سیاست های ناصحیح حکومتشان را خواسته و ناخواسته اجرا می کنند و دید منفی به فرهنگ و زبان ها و افکار غیر شبیه خود دارند چه انتظاری می توان داشت. مردمی که برای تفریح روزانه شان حاضرند اقوام و ملل دیگر را تحقیر نمایند و نوعی جدایی ایجاد نمایند، چگونه خواهند توانست پایه های دموکراسی را در این سرزمین ایجاد کنند. آیا مشکل حکومت ها هستند؟ حکومتی دیگر با این مردمان می تواند به دموکراسی سوق داده شود؟
همگی نیک می دانیم که یکدست کردن و شبیه سازی اجباری مردم راه ایجاد وحدت در این سرزمین کثیرالملله با اقوام و مردمانی دارای زبان و هویت متفاوت نیست. با نگاهی نه چندان عمیق به مسائل و ارتباطات بین مردم، این موضوع روشن خواهد شد که نوعی افکار نژادپرستانه و خود برتربینی در بین مردمان فارس زبان ایران نسبت به دیگر ملل و اقوام در ایران ایجاد شده است که باعث انشقاق و جدایی عمیق در بین ساکنین این سرزمین شده و ایران را با سرعت بیشتری در سراشیبی تجزیه قرار می دهد. موضع گرفتن در مقابل این واقعیت که مردمان ایران دارای فرهنگ ها و هویت ها و زبان های مستقل هستند، موضع گرفتن در مقابل اینکه همه زبان ها حق حیات دارند، حق رشد و بالندگی دارند، حق دارند در مدارس  و مراکز علمی و رسمی استفاده گردند، این فکر را تقویت می کند که مردم ایران برای رسیدن به دموکراسی راهی عبث می پیماید. یک بلوچ و عرب و ترک و کرد و ترکمن و... حق دارد از خود بپرسد که چرا زبان من، فرهنگ من و... نباید به اندازه زبان و فرهنگ یک هموطن فارس ارزش و احترام داشته باشد. چرا من باید برای پیشرفت اعتلای زبان فارسی مالیات بپردازم و در مقابل راه را برای نابودی زبان و فرهنگ خود هموار نمایم.
تساوی حقوقی بین ملل ساکن در ایران نه تنها حکومت فارغ از اندیشه انحصارطلبانه می خواهد بلکه مردمانی را می خواهد که تنوع قومیتی و ملیتی را در ایران پذیرفته باشند و خود را از اندیشه های انحصارطلبانه و نژادپرستانه رهانیده باشند. ذوب کردن دیگر فرهنگ ها در یک فرهنگ و ریختن عناصری متفاوت در یک قالب نه باعث ایجاد وحدت و یکپارچگی می شود بلکه تخم نفرت و کینه را حتی در بین مردمان ساکن در این سرزمین می افکند و با تلنگری کوچک جدایی این ملت ها را که پیوندی دیرینه با هم دارند باعث می گردد.
به قول دکتر براهنی: « فارسی زبانی است زیبا، کسی منکر این زیبایی نیست، اما زبان هر کس برای او زیباست... شما و تمام مردمی که در داخل و خارج کشور نشسته اید، چه عنادی با واقعیت دارید که در کنار هم، با مشورت هم، یک شهر بزرگ مثل تهران و یک کشور بزرگ مثل ایران را از لحاظ فرهنگی و مدنی به واقعیت نزدیک نمی کنید؟ کی چشمانتیان را برای دیدن واقعیت باز می کنید؟ همینطور مبهوت نگاه می کنید، ولی آیا واقعا چیزی را هم می بینید؟»
به آنها که دم از آزادی بیان و اندیشه می زنند باید گفت: «اندیشه و بیان بدون آزادی زبانها چه معنایی دارد؟ زبان مادری هرکسی برای او ارزش دارد. محسنات چند زبانگی یک کشور را چرا در نتیجه سعایت موذیانه چند پان ایرانیست عقب مانده و نژادپرست که مدام بی آنکه از هم میهنان ترک و عرب خود خجالت بکشند، هزاران تهمت بی جا به آنها می زنند، نادیده می گیرند و فقط برای خنک کردن دل چند نژادپرست یاوه گو، کشور را به زندان ملیت های ستم دیده تبدیل می کنند؟»
آری این واقعیت است که مردمان ما هنوز لیاقت دموکراسی را ندارند و هنوز باید خود و اندیشه خود را از اندیشه های مسموم و نژاد پرستانه رهایی بخشند. مردمان این سرزمین آیینه تمام نمای حکومتشان در سطح بین المللی هستند. حکومتی انحصارطلب که تمامی دنیا، حتی همسنگران خود را نیز به  وحشت انداخته  است. راه برای تمرین دموکراسی باز است. اولین قدم این است که از خود بپرسیم که چرا به این روز گرفتار شده ایم و این افکار چیست که بر ما فائق آمده و ریشه های نژاد پرستی و خود برتربینی را محکم و محکم تر می کند.

26 Aralık 2010 Pazar

بو اولکه...

بوینومو قوجاقلاماغا

بیلیره م

بویون چاتماز

......

بئله کی دارلاری اوجا قورورلار

سون گوروشده

بوینومو قوجاغلاماغا

بیلیره م

بویون چاتماز

«سید حیدر بیات»

تامل در پیش داوری!

اگر شما زن حامله اى را بشناسید که در حال حاضر هشت تا بچه کور و کچل دارد، آیا موافق هستید که این خانم حامله سقط جنین بکند تا یک نفر دیگر به کور و کچل هاى این دنیاى لعنتى اضافه نشود؟ این را هم بگویم که: از هشت تا کور و کچل هاى این علیامخدره محترمه!، سه تا شان کر و لال، دو تا شان نا بینا، یکى شان عقب افتاده ذهنى است و خود علیا مخدره هم به بیمارى سیفلیس مزمن مبتلاست! به نظر شما آیا این خانم حامله، باید سقط جنین کند؟؟ بجاى اینکه به این پرسش، تر و فرز، پاسخ بدهید، اجازه بفرمایید سئوال دوم را مطرح کنم.
فرض بفرمایید حالا موقع انتخابات است و شما باید از میان سه کاندیداى ریاست جمهورى، یکى را انتخاب کنید. شما کدامیک از این سه کاندیدا را انتخاب خواهید کرد؟
الف - کاندیداى اولى، با سیاستمداران و سیاست بازان حقه باز و بد کاره و لجاره و مفتخور و بد نام، بده بستان دارد و اهل فال بینى و پیشگویى و استخاره و این نوع مزخرفات است. روزى هشت تا ده لیوان مارتینى مى خورد، سیگار برگ دود مى کند و دو تا فاسق لگورى هم دارد.
ب - کاندیداى دومى، تا لنگ ظهر مى خوابد. تریاک مى کشد. و هر شامگاه نیم بطر ویسکى را روانه ى خندق بلا مى کند.
ج - کاندیداى سوم، یک قهرمان جنگ است، گوشت نمى خورد، سیگار نمى کشد، گاهگدارى یک لیوان آبجو مى نوشد، و اهل زن بازى و حقه بازى هاى دیگر هم نیست. شما کدامیک از این سه نفر را روانه ى کاخ ریاست جمهورى خواهید کرد؟؟
لطفا نخست تصمیم تان را بگیرید، بعدا به پاسخ این پرسش ها توجه فرمایید.

و اما پاسخ پرسش ها
کاندیداى اولى فرانکلین روزولت است، کاندیداى دومى وینستون چرچیل است و کاندیداى سومى، آدولف هیتلر!!!

و اما پاسخ به پرسش نخست:
اگر شما به سئوال مربوط به آن علیا مخدره حامله پاسخ مثبت داده اید، از تولد بتهوون جلوگیرى کرده اید!!

و نتیجه اخلاقى اینکه: قبل از پیشداورى و قضاوت، کمى فکر کنید.
 

زبان پدری مادرمرده‌ی من

شیوا فرهمند راد

مادرم گیلک، زاده و پرورده‌ی بندر انزلی (مطابق شناسنامه‌اش- بندر پهلوی)، و پدرم ترک، زاده و پرورده‌ی اردبیل بودند. این هر دو در نمین، در چهل کیلومتری جاده‌ی اردبیل به آستارا، در مرز دو اقلیم و آب‌وهوای جغرافیایی کم‌وبیش متضاد، دور از خانه و خانواده، آموزگار بودند، زبان یک‌دیگر را نمی‌دانستند و نمی‌فهمیدند و به زبان سومی، به فارسی، پل آشنایی بستند، دل به‌هم دادند، و همسری کردند. من نخستین فرزند این‌دو و زاده‌ی همان نمین هستم. پس زبان مادری من گیلکی، زبان پدریم ترکی آذربایجانی، و زبان خانگیم فارسی‌ست. پنج- شش‌ساله بودم که پدر و مادر به اداره‌ی فرهنگ (آموزش و پرورش) اردبیل منتقل شدند و خانواده به این شهر کوچید.

خاطرات من از بستگان پدری و مادری، و نیز خاطرات زبانی من از این هنگام آغاز می‌شود. هنوز به سن دبستان نرسیده‌بودم و پدر و مادر کارمندم اغلب مرا به خانواده‌ی بزرگ پدربزرگ و عموها و عمه‌ها می‌سپردند. و این‌جا بود که جلوه‌های تازه و پر رنگ و بویی از زبان ترکی آذربایجانی را که چندی پیش از دختر پیشخدمت سرخانه‌مان صونا خانم در نمین شنیده‌بودم، بار دیگر می‌شنیدم و می‌آموختم. هیچ‌یک از بستگان خانواده‌ی بزرگ پدریم، به‌جز عموی جوانم که تحصیلات هنرستان فنی داشت، فارسی نمی‌دانستند. عمه‌هایم، که کم‌وبیش دم بخت بودند اما به مدرسه نرفته‌بودند، کلمه‌های شکسته- ‌بسته‌ای به فارسی می‌گفتند، و نه بیش‌تر. این‌جا آموزش زبان ترکی من آغاز شد. بزرگترین آموزگارم در این راه پدربزرگم بود. او جمعه‌ی هر هفته دستم را می‌گرفت و به دشت و صحرای پیرامون اردبیل می‌برد، ابر و باد و خاک و آب و گیاهان را نشانم می‌داد و با آن صدای بمی که هنوز می‌شنوم نام گیاهان را در گوشم می‌خواند: یئملیک، دَه‌وَه تیکانی، بولاق‌‌اوتی، ککلیک‌اوتی، و "...اوتی" (...گیاه)های بی‌شمار دیگر. اکنون می‌اندیشم که لهجه‌ی غریبی داشت. به‌جای "یخیلارسان" (مواظب باش، نیافتی)، به منی که مدام بازی‌گوشی می‌کردم و به هر سوئی می‌دویدم، می‌گفت "یخیلوسان!". هنوز نمی‌دانم این لهجه از کدام محال آذربایجان است. همسر دوم او، نامادری پدرم، که او نیز یکی از منابع آموزش ترکی من بود، روزهای هفته را به ترکی می‌شمرد: دوز گونی، سوت گونی...، و مادرم نمی‌فهمید.

پدرم اجازه نمی‌داد که حتی لای در را باز کنم و توی کوچه را تماشا کنم. می‌گفت که بچه‌های کوچه شرور و بی‌تربیت و بددهن‌اند. تنها هم‌بازی‌هایم، به‌جز خواهر و برادر، عموزاده‌هایم بودند که آنان نیز با من به ترکی سخن می‌گفتند. ترکی برایم زبانِ بازی با عموزاده‌ها و قصه‌های خیال‌انگیزی که از بزرگترهای خانواده‌ی پدری می‌شنیدم، زبان زن‌عموی زیبایم توران خانم، عطر قورمه سبزی، پیچاق قیمه‌سی و آبگوشت مادربزرگ، رنگ‌های شگفت‌انگیز شیشه‌ی اورورسی‌های خانه‌ی پدربزرگ، زبان عمه‌های جوان و شوخ و مهربانی که مرا عاشقانه دوست می‌داشتند، و زبان نام و رنگ و بوی گیاهان و گندمزارهای زرین و طبیعت بیرون اردبیل بود.

زبان مادریم اما زبان گفتار مادر با خاله‌ی جوانم که با ما زندگی می‌کرد، و زبان خاله‌ها و دخترخاله‌های بی‌شماری بود که گاه برای شفا جستن از لجن معجزه‌آسای شورابیل و آب‌های گرم سرعین از انزلی به خانه‌ی ما می‌آمدند و بلند و پر سروصدا حرف می‌زدند. گیلکی برایم بوی سیر، عطر بهشتی پامودور خوروش، میرزاقاسمی، باقلاقاتق، طعم غریب ترشه‌‌تره و مرغ‌فوسونجون، کشف ماهی سفید سرخ کرده یا "فیبیج"شده در گمج، زیتون پرورده، عطر شگفت چوچاق، ترشی گزنده و گس ترشه‌انار، و شیرینی رشته‌خشکار بود. گیلکی، چادرنماز گلدار خاله‌ها و دخترخاله‌ها، خانه‌ی نئین و گالی‌پوش خاله، "کردخاله"ی شگفت‌انگیز برای کشیدن آب از چاه، زبان رطوبت و سبزی جنگل، عطر مستی‌آور شالی‌زارها، زبان دریا و قایق و مرغان دریایی و مرداب، زبان فورش‌بازی بود.

اکنون در آستانه‌ی شروع دبستان، با دو فرهنگ پرورش یافته‌بودم و با یک زبان سوم که ابزار ارتباط در خانه و زبان نمایشنامه‌های رادیویی بود. جهانی بود کم‌وبیش زیبا و دوست‌داشتنی. اما این جهان زیبا با آغاز دبستان به‌کلی فرو ریخت! از کلاس اول چیز زیادی به‌یاد ندارم. هشتاد نفر در یک کلاس بودیم (سال 1338!) و اغلب به حال خود رها می‌شدیم. سیلی دردناک واقعیت زندگی در کلاس دوم فرود آمد. درس جدی شده‌بود و آموزگارمان خشن‌ترین و بدترین آموزگار دوران 18‌ساله‌ی تحصیلات کلاسیک و بدترین آموزگار تمام زندگیم بود. او چوبی با مقطع مستطیلی داشت که با آن کف دستان ما را سیاه می‌کرد. فرق سر بی‌مویش پر از آثار قمه‌زنی‌های روز عاشورا، و پر از زخم‌های بزرگ اگزما بود. در دقایق فراغت مبصر کلاس را وا می‌داشت که این زخم‌ها را بخاراند و شوره‌های سرش را بریزد! فارسی چندانی بلد نبود و "میکروسکوپ" را با من‌ومن و حجی‌کنان "می... کی‌رو... سی‌کوپ" می‌خواند. هم‌کلاسی‌هایم با ساعت‌ها تلاش و عرق ریختن، از درس‌ها هیچ سر در نمی‌آوردند. همه‌چیز به زبان تازه‌ای بود. آنان گذشته از محتوای درس‌ها، داشتند زبان تازه‌ای می‌آموختند، از آموزگاری که خود این زبان را نمی‌دانست. و من این برتری را داشتم که زبان درس‌ها را از پیش می‌دانستم و درس‌ها را پیش از آن‌که مطرح شوند، بلد بودم، حتی بهتر از آموزگار. اما ترکی را درست حرف نمی‌زدم. با آنان هم‌زبان نبودم. در بازی‌هایشان راهم نمی‌دادند. خودی نبودم. "فاسّ" (فارس) بودم. بیگانه بودم. دستم می‌انداختند، کتکم می‌زدند و آزارم می‌دادند.

ماهی پس از آغاز سال تحصیلی دانش‌آموز تازه‌ای به کلاسمان آمد: سید جمال‌الدین سعیدی. او نیز "فاسّ" بود. پدرش رئیس یکی از اداره‌های دولتی بود که با مقام‌های بالاتر شهر خودشان درافتاده بود و به اردبیل تبعیدش کرده‌بودند! آری، ما در تبعیدگاه زندگی می‌کردیم بی‌آن‌که خود بدانیم! جمال ِ تیره‌روز که روبه‌روی من می‌نشست، از زبان آموزگار و همکلاسی‌ها کلمه‌ای نمی‌فهمید. حتی هنگامی که آموزگار با آن لهجه‌اش متن کتاب را می‌خواند، جمال چیزی نمی‌فهمید. دیکته را بر پایه‌ی تلفظ غلط آموزگار غلط می‌نوشت، نمره کم می‌گرفت و پدر سخت‌گیرش که نمره‌ی کم‌تر از بیست را قبول نداشت، در خانه کتکش می‌زد. بارها دیده‌بودم که دفترش را با نمره‌ی آموزگار تماشا می‌کرد و با آن که سخت می‌کوشید گریه نکند، آرام و بی‌صدا اشک می‌ریخت و برگ‌های دفترش را خیس می‌کرد. دلم می‌خواست با او دوست شوم، اما او در زنگ تفریح از آزار همکلاسی‌ها می‌گریخت و همچون پرنده‌ای باران‌خورده به زیر بال برادرش علاءالدین که سه کلاس بالاتر از ما بود پناه می‌برد. علاء، گاه کتک‌خورده از همکلاسی‌های خود، جمال را در کنار می‌گرفت، با هم در گوشه‌ای به دیوار تکیه می‌دادند و سرگشته در این جهان بیگانه‌ای که به آن پرتاب شده‌بودند می‌نگریستند. با پایان سال تحصیلی از دبستان من و از اردبیل رفتند.

همکلاسی‌های ترکی داشتم که درسخوان بودند و پیدا بود که در خانه کمکشان می‌کنند، اما به هنگام درس‌تحویل‌دادن گنگ و لال بودند. بعدها که انشاء به مواد درسی‌مان افزوده شد، نمی‌توانستند چیزی بنویسند. پای تخته نمی‌توانستند به زبانی که تازه می‌آموختند چیزی بگویند. ح.ش. که تا سال‌ها بعد همکلاسی‌ام بود، با آن‌که همه چیز را در خانه خوب فهمیده‌بود، پای تخته شروع می‌کرد به عرق ریختن، با تمام نیرو به خود فشار می‌آورد تا کلمه‌ای از میان قفل دندان‌ها و از زبان فلج‌شده‌اش بیرون آید، چهره‌اش سرخ می‌شد، نفس را در سینه حبس می‌کرد، زور می‌زد...، نیم‌کلمه‌ای به شکل انفجاری از حنجره‌اش بیرون می‌پرید، و باز لال می‌شد، زور می‌زد...، و اشکش با عرقش در می‌آمیخت. با او رنج می‌بردم. می‌خواستم کمکش کنم. می‌خواستم کلمه را در دهانش بگذارم. هر لحظه منتظر بودم که دهان بگشاید و کلمه را بگوید. در دل تشویق‌اش می‌کردم: "بگو! آهان! آفرین! نفس‌ات را حبس نکن! دهان باز کن! زبان باز کن! بگو..." اما سودی نداشت. یکی دو بار شلوارش را خیس کرد، مایه‌ی تمسخر همکلاسی‌ها شد، و دلم برایش به درد آمد.

تا پایان دبیرستان بخش بزرگی از همکلاسی‌هایم را آموزگاران پس از چند بار آزمودن دیگر هرگز پای تخته نمی‌بردند، زیرا اینان با آن‌که درس‌خوان بودند و توانسته‌بودند خود را تا پایان دبیرستان برسانند، نمی‌توانستند جمله‌ای از خود به فارسی بگویند. این زبان تازه را به شیوه‌ی درست نیاموخته‌بودند. آن‌چه آموخته‌بودند چیزهایی شکسته‌بسته بود به اجبار و همراه با درس‌ها و کتاب‌هایی که برای زبان‌آموزی طراحی نشده‌بود.

پسرعمویم که دو سال بزرگ‌تر از من بود نیز مشکل زبان داشت، دو سال مردود شد و من به او رسیدم. اکنون در یک کلاس بودیم، همکلاسی‌ها به سنی رسیده‌بودند که احترام سرشان می‌شد و در پناه پسرعمو و حال که ترکیم بهتر و بهتر می‌شد، دیگر آزارم نمی‌دادند، و تا پایان دبیرستان دغدغه‌ی زبان نداشتم.

با ورود به دانشگاه در تهران دغدغه‌ی زبان از سوی مقابل به سراغم آمد. اکنون کسانی در تهران، و به‌ویژه بیرون دانشگاه، به فارسی معوج من می‌خندیدند و جوک‌های زشت و بی‌شرمانه و توهین‌آمیزی درباره‌ی ترک‌ها می‌گفتند. عجب! من این‌جا هم خودی نبودم. این‌جا دیگر "فاسّ" نبودم. از تبعیدگاهی به‌نام اردبیل آمده‌بودم. پس من که بودم؟ هویت من، کیستی من چه بود، که بود؟ با هم‌اتاقی‌های خوابگاه دانشگاه پیرامون این مسائل می‌گفتیم و می‌اندیشیدیم: البته که ما ترک بودیم! می‌بایست هویت ترکی‌مان را حفاظت می‌کردیم، به آن می‌بالیدیم، در گسترش فرهنگ ترکی‌مان می‌کوشیدیم و زبانمان را بهتر می‌آموختیم: کتاب‌های ترکی بایست تهیه می‌کردیم، شعر، ادبیات، موسیقی. و افسوس که هرچه می‌جستیم کم‌تر می‌یافتیم: شاهنشاه و ساواک چاپ و نشر هرگونه نوشته به ترکی آذربایجانی را ممنوع کرده‌بودند. هیچ کتاب و نشریه‌ای به ترکی یافت نمی‌شد. علی تبریزی که کنار خیابان ناصرخسرو بساط کتاب‌فروشی داشت در پاسخ ما که کتاب ترکی می‌خواستیم گفت: مگر نمی‌دانید که کتاب ترکی از "یک گام به پیش، دو گام به پس" اثر لنین خطرناک‌تر است؟ زندان! شکنجه!

عجب! این چه بساطی‌ست؟ نیمی از اهالی کشور را که زبانی دیگر، زبان ترکی دارند شهروند درجه دوم حساب می‌کنید، "زبان رسمی" کشور را درست به آنان نمی‌آموزید، نمی‌گذارید به زبان خودشان سوادآموزی را آغاز کنند، و گذشته از آن، حتی یک برگ کاغذ هم به زبان آنان در این کشور یافت نمی‌شود؟ نه! این درست نیست! این‌طور نمی‌شود. باید کاری کرد. باید کاری کرد! کتاب! کتاب باید یافت! از کجا؟ جایی هست در آن‌سوی ارس که به این زبان، همین زبان، تحصیل می‌کنند، رادیو و تلویزیون و روزنامه و کتاب دارند. از آن‌جا باید تهیه کرد!

بیش‌تر کتاب‌های ترکی که پنهانی و با به‌جان خریدن خطر زندان و شکنجه دست‌به‌دست می‌گشت، چاپ باکو بود. یکی از کتاب‌های استثنائی چاپ تبریز که پیدا کردیم، بخشی از منظومه‌های "سازمین سؤزو" سروده‌ی ب.ق. سهند بود که بر پایه‌ی حماسه‌های کهن "دده قورقود" سروده شده‌بود. این کتاب در آن هنگام "شاهنامه"ی ما بود. با یکی از هم‌اتاقی‌هایم قرار گذاشتیم که حماسه‌ی "دیرسه‌خان‌اوغلو بوغاچ" را از بر کنیم. و هنوز، بعد از 35 سال، بخش‌هایی از آن را به‌یاد دارم:

ماوی گؤی‌لر ایستی‌له‌ییب
آچان زامان یاخاسینی،
آسلاییری قایالاردان
سحر، زری چوخاسینی.

کروان قالخیر یوخوسیندان،
یوکون چاتیر، دوشور یولا:
کیم چاتاجاق مقصدینه،
کیم یورولوب، یولدا قالا؟!

نوشتن متن کامل اپرای کوراوغلو اثر عزیر حاجی‌بیکوف و ترجمه‌ی آن به فارسی بزرگترین چالش زندگی من در آن سال‌ها بود. سه سال با گوشی‌های امانتی در "اتاق موسیقی" دانشگاه به این اپرا گوش می‌دادم و می‌کوشیدم از میان هیاهوی سازهای ارکستر و گروه کر کلمات را بشنوم، شکار کنم و بنویسم. در رؤیای پهلوانی‌ها بودم. روزی را می‌دیدم که "دده‌م قورقود" می‌آید، "قوپوز" می‌نوازد، سرود می‌خواند، و نامی سزاوار بر من می‌نهد! در این میان مدت کوتاهی گذارم به زندان افتاد و در آن‌جا به هم‌زنجیرانی که ترکی آذربایجانی را زبان رزم و ایستادگی، زبان حیدر و ستار می‌دانستند، مقدماتی از این زبان را آموختم. از شاگردانم یوسف قانع خشک‌بیجاری (که چند سال بعد همراه با حمید اشرف و یارانش در حمله‌ی ساواک به خانه‌ی تیمی‌شان کشته شد)، "ایرج آذرین" از رهبران کنونی یکی از گروه‌های منشعب از "حزب کمونیست ایران"، و ابوالفضل خیری، نوجوانی از گروه چریک‌های وابسته به بهروز دهقانی (که از سرنوشت او هیچ نمی‌دانم) بودند.

اما چه سود از همه‌ی این فعالیت‌ها؟ پدرم شش- هفت‌ساله بود که مادرش مرد، و زبان پدریم کمی پیش یا پس از آن مادرمرده شده‌بود. تلاش‌های من و مای کوچک و تهی‌دست به جایی نمی‌رسید. دستگاه‌های دولتی از سال‌های دور کمر به قتل زبان ما بسته بودند و برای این کار همه‌ی امکانات را به کار می‌گرفتند: افراد غیر محلی و فارسی‌زبان را به ریاست اداره‌های دولتی شهرهای آذربایجان می‌گماشتند، و برای هر کلمه‌ی ترکی که بر زبان دانش‌آموزان جاری می‌شد، جریمه گذاشتند. در این سیاست زبان‌کُشی توانستند حتی اندیشمندانی از خود آذربایجان را نیز به خدمت گیرند. اینان و بسیاری از اندیشمندان و روشنفکران فارسی‌زبان می‌خواستند و می‌خواهند ثابت کنند که اشتباهی شده و ترکی آذربایجانی همان فارسی‌ست! که هم‌میهنان "آذری" هم البته از نژاد پاک آریایی هستند که به گناه ترکان و مغولان پلید بیابان‌های دوردست آسیا کمی ناپاکی در زبانشان پدید شده، و چیزی نیست، پاکش می‌کنیم! مترجم و پژوهشگری همه‌ی زندگی خود را وقف آن کرده که ثابت کند از دوران باستان تا عهد مغول حتی پای یک ترک هم به دیار آذربایجان نرسیده! ناشر کتاب من "تحلیلی بر حماسه‌ی کوراغلو" می‌گوید عنایت‌الله رضا که تا پیش از انقلاب در اداره‌ی ممیزی شاهنشاهی کار می‌کرد، به او گفت: "در آذربایجان کسی به‌نام کوراوغلو نداشته‌ایم. این شعرهای ترکی را از متن کتاب پاک کنید!" گوئی او هرگز ندیده‌بود چه‌گونه "آشیق"ها در جشن‌ها و عروسی‌ها و قهوه‌خانه‌های سراسر آذربایجان داستان‌های کوراوغلو را می‌خوانند. او حتی به فرهنگ رشتی خود نیز پشت کرده‌بود و گوئی نمی‌دانست که در گیلان نیز از "کوره غولی" نام می‌برند.

دانشمند ارجمند دیگری لطف بزرگی کرده: مدتی در آذربایجان گشته، زحمت کشیده و زبان مردم را یاد گرفته، تا فاش کند که این زبان پر از واژه‌های پارسی و پهلوی ناب است! او در برنامه‌های رادیوئی در استکهلم سیاهه‌ی بلندبالائی از این واژه‌ها را می‌خواند و ناگهان ادعا می‌کند که در مقابل، تعداد واژه‌‌های ترکی در فارسی از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر است! گیریم که هرچه ایشان می‌گویند درست است. که چه؟ آیا تعداد واژه‌های یک زبان در زبان دیگر معیاری برای تعیین حقانیت صاحبان زبانی برای سروری بر صاحبان زبان دیگر، یا معیاری برای تعیین حق کودکان برای سوادآموزی به زبان خود است؟ چند واژه‌ی عربی در فارسی هست؟ بگذریم از این که ایشان گوئی با "قاشق" و در "بشقاب" "قورمه" و "قیمه" نخورده‌اند، خوراکشان در "قابلمه" و روی "اجاق" پخته نشده، و شب‌ها روی "دشک" نخوابیده‌اند، تا همین هفت واژه در یک جمله برای ابطال ادعایشان کافی باشد. (ایشان حسن عمید را "شاگرد مطبعه‌ی بی‌سواد" خواندند و از این رو منبع من برای ترکی بودن این واژه‌ها "فرهنگ بزرگ سخن" دکتر حسن انوری‌ست).

بسیاری از اینان هرگز گذارشان به آذربایجان و کردستان و خوزستان و بلوچستان و ترکمن‌صحرا نیافتاده و درد زبان‌ندانی را در داخل کشورمان نچشیده‌اند. بزرگ‌ترین پژوهش زبانی‌شان در این حد است که از آشنای ترکشان می‌پرسند:

- بگو کتاب!
- کیتاب.
- بگو مداد!
- میداد.
- بگو دفتر!
- دفتر.
- بگو قوری!
- گوری.
- هه، هه... گوری نه، قوری! بگو قاشق!
- گاشق.
- هه، هه... گاشق نه، قاشق!
بگو میز، صندلی، ماشین، تلویزیون، یخچال، رادیو، تلفن و ...
و به این نتیجه‌ی روشن‌تر از روز می رسند که ترکی همان فارسی‌ست، منتها کمی معوج، مانند لهجه‌ی کسانی که جوک‌های ترکی می‌گویند! برخی از اینان در محافل روشنفکری اشک تمساح می‌ریزند که تعداد زبان‌های زنده‌ی دنیا از شش هزار به دو هزار رسیده، و نمی‌شمارند که در خانه‌ی خودمان چند زبان در بستر مرگ دست‌وپا می‌زنند.

برخی از اینان در کشوری مانند سوئد زندگی می‌کنند که در آن حق آموزش زبان مادری برای کودکان خانواده‌های مهاجر به رسمیت شناخته‌شده، و هنگامی که می‌شنوند دولت بودجه‌ی مدارس را برای آموزش زبان مادری کاهش داده، گریبان می‌درند و فغانشان به آسمان می‌رسد که "پس حق کودکان ما برای آموزش زبان مادری چه می‌شود؟"، اما اگر کسی دهان باز کند و از حق میلیون‌ها کودک غیر فارسی‌زبان کشور خودمان برای آموزش زبان مادری سخن بگوید، باز گریبان می‌درند و فغان بر می‌دارند: "وا ایرانا! وا ایرانا! ایران را تجزیه کردند! ایران شد ایرانستان!"

بسیاری از این اندیشمندان و روشنفکران که اکنون از بد روزگار به محیط بیگانه پرتاب شده‌اند، این‌جا و در جامعه‌ی بیگانه برای نخستین بار دچار بحران هویت می‌شوند و در پاسخ به این پرسش نهان در ضمیرشان که کیستند و این‌جا چه می‌کنند، در جست‌وجوی گذشته‌ای تابناک به کورش و داریوش و هخامنشیان، و حتی دورتر، به عیلام می‌رسند، و کشف می‌کنند که تاریخ درخشانمان را عرب‌ها و ترک‌های فلان‌فلان‌شده آلوده‌اند؛ که تاریخمان را باید از این پلشتی‌ها پاک کنیم. پس نامی پاک و پارسی و آریایی بر خود می‌نهند و گام در میدان نبرد می‌نهند. می‌گویند: چیزی به‌نام ترک و ترکمن و عرب و غیره در ایران‌زمین پاک و اهورایی نداشته‌ایم و نداریم! و آن‌گاه از دیدن تصویر آینه‌ای خود در شگفت می‌شوند: نمی‌فهمند چرا کسانی از دیگرسو نام‌های ناب ترکی و آلتائیک بر خود می‌نهند و ادعاهای مشابهی به میان می‌آورند: که اصلاً حضرت نوح هم ترک بود، که همه‌ی زبان‌های التصاقی دنیا در واقع ترکی هستند، که حتی سرخپوستان امریکا هم ترک‌اند، که باید امپراتوری گرگ خاکستری را از اقیانوس آرام تا شمال افریقا زنده کنیم! این دو گروه در دو قطب متضاد، در دو سوی خط آتش می‌ایستند، تیرهای زهرآگین به‌سوی یک‌دیگر پرتاب می‌کنند، و هرگز به زبان مشترکی برای گفت‌وگو نمی‌رسند. در هیاهوی این بحث واقعیت امروز فراموش می‌شود: این که هرچه بود و نبود، از دیرباز مردمانی هم در ایران زندگی می‌کنند که همین امروز به فارسی سخن نمی‌گویند.

کسانی دل می‌سوزانند، منصفانه حق می‌دهند، و تحلیل‌های بلندبالا می‌نویسند. اما اکثریت بزرگ این تحلیل‌ها در پایان یک "اما" دارند. کم‌تر کسی از حق تحصیل کودکان غیر فارسی‌زبان به زبان مادری دفاع می‌کند. در بهترین حالت وعده‌ی سر خرمن می‌دهند: بگذارید دموکراسی را در میهن‌مان برپا کنیم، آن‌وقت...

و این‌چنین است که زمان می‌گذرد. هم‌شهریان من هنوز شهروندان درجه دوم کشورمان هستند. هنوز اجازه ندارند سوادآموزی را به زبان مادری خود آغاز کنند. هنوز استعدادهایشان نشکفته در نطفه خفه می‌شود. هنوز پای تخته گنگ و لال می‌مانند. میلیون‌ها کودک از دشواری آموختن دانش به زبانی دیگر سر می‌خورند. روستائی آذربایجانی هنوز باید شکایت از راننده‌ای را که گاو او را کشته به زبانی که نمی‌داند بنویسد و در دادگاهی حاضر شود که کلمه‌ای از آن‌چه در آن می‌گذرد نمی‌فهمد. این‌چنین است که نارضایی‌ها بیش‌تر می‌شود. شکاف‌ها عمیق‌تر می‌شود. اختلاف‌ها گسترش می‌یابد. تنش‌ها شدیدتر می‌شود. و کسانی که ابزار حل مشکل را در دست دارند، گوئی در خواب‌اند، یا اگر کاری می‌کنند، در جهت بدتر کردن اوضاع است و متوجه نیستند چه می‌کنند.

ای‌میل زیر که دو سال پیش دریافت کردم، در این زمینه گویاست:

From: "… Caitlin ... "
To: "otaghe_mousig…"
Sent: Thursday, September 8, 2005 12:57:52 AM
Subject: …

Hello,

I've found your website very interesting, and I'd like to get in touch with you to see whether you have any images of Iranian Azeris or images of things (places, food, historical figures or events) related to Iranian Azeri culture that I might be able to use. I am working for a consulting company in the United States and we are currently doing research on the Iranian Azeris for the Marine Corps. Our final project, an in-depth analysis of the various ethnic groups of Iran, is to provide a better understanding of the region.

If this is agreeable with you, would you mind e-mailing me?

I hope to hear from you soon.

Sincerely,

Caitlin …

اندکی دقت در سایت مربوط به شغل این خانم نشان می‌دهد که زیر پوششی ظاهری، مأموران زبردست و کارکشته‌ای در این شرکت خصوصی گرد آمده‌اند، پول می‌گیرند و هر مأموریتی را در هر جایی از جهان که بخواهید برایتان انجام می‌دهند. امروزه جنگ‌ها خصوصی‌سازی شده‌اند، چرا کارهای اطلاعات و جاسوسی خصوصی‌سازی نشوند؟ (نشانی سایت را نمی‌نویسم تا برایشان تبلیغ نشود!).

ابتدا شگفت‌زده به یاد جمله‌ی معروف اگوست ببل Bebel یکی از بنیان‌گذاران حزب سوسیال‌دموکرات آلمان افتادم که با خود می‌گفت: "ببل پیر، باز چه دسته گلی به آب دادی و چه گفتی که آن‌طرفی‌ها برایت کف می‌زنند و هورا می‌کشند؟" (نقل به معنی). به‌سرعت به سراغ سایتم رفتم و زیر و رویش کردم، اما چیزی نیافتم.

قضیه روشن است: من کاره‌ای نیستم و این نامه تنها برای من فرستاده نشده. سایت من تنها یک بهانه است. سازمان‌های اطلاعاتی امریکا همین چند سال پیش اعتراف کردند که در کشورهای مسلمان نفوذی ندارند و باید کارزار گسترده‌ای برای جبران این نقص به‌راه اندازند. آگهی سربازگیری سازمان سیا را در رسانه‌های فارسی‌زبانِ خارج خیلی‌ها دیده‌اند. داستان‌های دردناکی بر سر زبان‌هاست از بستگان جوانان ایرانی ساکن امریکا که هنگام تلاش برای گرفتن روادید سفر از سفارت امریکا در ترکیه، در مقابل دریافت روادید وادار به خبرچینی برای امریکا شده‌اند، و بعد برخی از آنان در ایران گیر افتاده‌اند و در زندان به‌سر می‌برند. بی‌گمان ده‌ها شرکت مشابه در امریکا و چندین کارمند در هر شرکت ده‌ها نامه‌ی مشابه برای افراد گوناگون فرستاده‌اند: تیرهایی در تاریکی!

اما خودمانیم، چرا نیروی دریایی امریکا از چند سال پیش دارد روی "آذری‌های ایران" مطالعه می‌کند؟ عاشق چشم و ابروی ما هستند؟ می‌خواهند دموکراسی برایمان بیاورند؟ دلشان برای امثال ح.ش. که هم‌اکنون در دبستان‌های آذربایجان رنج می‌برند سوخته و می‌خواهند تحصیل به زبان مادری برایشان به ارمغان آورند؟ خانم کیتلین می‌گوید که هدف نهایی پروژه، تحلیل عمیق از گروه‌های قومی گوناگون ایران برای کسب درک بهتری از منطقه است. با "منطقه" چه‌کار دارند؟ از میان این‌همه سازمان‌ها و نهادهای جهانی، نیروی دریایی امریکا چه مرجعیت و چه علاقه‌ی ویژه‌ای دارد که روی "آذری‌های ایران" مطالعه کند و "درک بهتری از منطقه"ی ما به‌دست آورد؟ به نیروی دریایی امریکا چه ربطی دارد؟ درک خود ما از "منطقه" چه‌قدر است؟ آیا در خانه کسی هست که درد دل فرزندان را بشنود؟ آیا در خانه کسی هست که فرزندان را از گزند بیگانه در امان دارد؟ آیا در خانه کسی هست که حق فرزندان را به‌جا آورد؟

من نشانی از آن نمی‌بینم و باور نمی‌کنم. زبان پدری من هنوز مادرمرده است، و اکنون که دایه‌ای در داخل ندارد، بیگانگان فریبکارانه آستین بالا می‌زنند و ادعای دایگی‌اش را دارند: دایه‌های مهربان‌تر از مادر.

بی‌گمان سردمداران جمهوری اسلامی نمونه‌های مشابه پیام خانم کیتلین را دیده‌اند. اما شواهد نشان می‌دهد که آنان به‌جای حل مشکل و گرفتن سلاح از دست بیگانگان، تلاش‌هایی از این دست را چماقی می‌کنند و می‌کوبند بر سر کوشندگان راه نجات زبان‌های گروه‌های قومی ساکن ایران، زندان‌شان می‌کنند و آزارشان می‌دهند.

من بی‌گمان آریایی پاک‌نژاد نیستم. پدر مادربزرگ مادریم شاید گیله‌مردی بود که مادر پدر بزرگ جد پدربزرگش نواده‌ی زنی بود که عربی به او تجاوز کرد، و مادر پدربزرگم شاید زنی از گنجه بود، نواده‌ی مردی از داغستان، که پدر پدربزرگ جد مادریش از زنی روس و مردی تاتار بود که سربازی یونانی مادر خزری‌اش را به زنی گرفته‌بود. به نام اردبیلی نان بربری، "صومی"، می ‌اندیشم که به یونانی یعنی نان psomi. ما همه، کم و بیش، فرزندان تجاوزیم! نیستیم؟ پس بگذارید از حاکمان کنونی کشورمان و از شما آریائیان پاک‌نژاد و پاک‌نهاد و پاک‌نام بپرسم: چرا چنین می‌کنید؟ چرا می‌ترسید از این‌که گروه‌های قومی غیر فارسی‌زبان به زبان مادری خود تحصیل کنند؟ چرا نارضایی‌ها را گسترده‌تر می‌کنید؟ چرا شکاف‌ها را ژرف‌تر می‌کنید؟ چرا استعدادها را بر باد می‌دهید؟ چرا کودکان را می‌آزارید؟ چرا راه را برای دایه‌های بیگانه باز می‌کنید؟

***
پاسخ خانم کیتلین را چه دادم؟ نوشتم: به همین مفتی؟! کور خوانده‌اید خانم! من خدماتم را در میان سازمان‌های اطلاعاتی زبان‌هایی که می‌دانم به مزایده گذاشته‌ام!

باور می‌کنید؟ آیا می‌دانیم دیگران چه پاسخی دادند؟

***
سال دوم یا سوم دانشگاه بودم، دوازده یا سیزده سال پس از کلاس دوم دبستان، که روزی سید جمال‌الدین سعیدی را در برابرم یافتم. با تأخیر و به‌تازگی در همان دانشگاه و همان رشته پذیرفته شده‌بود. اکنون جوان برومندی بود، اما نگاه تلخ و تیره‌ای به زندگی و جامعه داشت. عاصی و بی‌حوصله بود. با فعالیت‌های فرهنگی من در دانشگاه آشنا بود، اما آن‌ها را بی‌هوده و اتلاف وقت می‌دانست. شتاب داشت. می‌خواست یک‌شبه بهشت را روی زمین بیاورد. در دیدارهای بعدی سربسته گفت که به عضویت گروهی انقلابی درآمده و مرا نیز ارشاد می‌کرد که به او و گروهش بپیوندم. دوستانه گفتم که فکر خواهم کرد. رفت، و دیگر ندیدمش. در دام گروه ساواک‌ساخته‌ی سیروس نهاوندی افتاده‌بود. چندی بعد در بن‌بستی در رشت به تور ساواک افتاد. کشت، و کشته‌شد.

15 دسامبر 2007
استکهلم


تصحیح و پوزش

یکی از پیامدهای خوشایند انتشار نوشته‌ام "زبان پدری مادرمرده‌ی من" این بود که توانستم رد همکلاسی ازدست‌رفته‌ام سید جمال‌الدین سعیدی را بیابم. یک از برادران او با من تماس گرفتند و اشتباه‌هایم را گوش‌زد کردند. سپاسگزارم از ایشان که مرا از اشتباه درآوردند و سرنخی از سرگذشت همکلاسی دوران کودکیم به من دادند.

1-      اشک جمال بر بی‌عدالتی و ظلمی که بر او و دانش او می‌رفت، و بر غرور زخمین‌اش جاری می‌شد. این از سبکسری من بود که آن را به سخت‌گیری پدر نسبت می‌دادم. پدر ایشان انسانی آزادمنش و بزرگوار بودند و هرگز دست روی فرزندان بلند نمی‌کردند. بنابراین من شرمسارانه از روان ایشان و از خانواده‌ی محترم سعیدی، و از یاد جمال پوزش می‌خواهم.

2-      جمال در سال 1354 پنهان شد و در 30 آذر 1355 در جلسه‌ای در نارمک تهران که برای محاکمه‌ی سیروس نهاوندی تشکیل شده‌بود و در انتظار ورود او، همراه با 9 نفر دیگر، از جمله مینا رفیعی، جلال دهقان، ماهرخ فیال، بهرام نوروزی، و... که هیچ‌کدام مسلح نبودند، ناگهان به رگبار گلوله‌های ساواک بسته‌شدند. جمال با آن‌که تیر خورده‌بود و شاهرگ خود را با چاقو زده‌بود، سه ماه پس از آن زیر شکنجه جان باخت.
آلبرت سهرابیان نیز در خاطرات خود "برگی از جنبش کارگری کمونیستی ایران" (نشر بیدار) شرح دیگری از جزئیات این دام نوشته‌است که در نشانی زیر در دسترس است (در بخش "سیروس نهاوندی"):

شیوا فرهمند راد
 

25 Kasım 2010 Perşembe

داستان عقابی که فکر کرد خروس است


کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
يک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکی از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسيد که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيری داوطلب شد تا روی آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد.
يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد.
جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولی نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزی جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزی از درون او فرياد می زد که تو بيش از اين هستی. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازی مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشيد و گفت: اي کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند: تو خروسی و يک خروس هرگز نمی تواند پرواز کند.اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خيره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن می گفت به او می گفتند که رويای تو به حقيقت نمی پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنيا رفت.
نتیجه: تو همانی که می انديشی، هرگاه به اين انديشيدی که تو يک عقابی به دنبال رويا هايت برو و به ياوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
نويسنده: گابريل گارسيا مارکز

29 Ekim 2010 Cuma

برگی سوخته از تقویم تاریخی خونین... حمله به هواپیمای سی 130 ایران در 17 مارس 1994 در آسمان قره باغ

شاید یکی از دردناکترین و فراموش شده ترین جنایاتی که در تاریخ هواپیمائی ایران صورت گرفته و بصورت بسیار مشکوکی برروی آن سرپوش گذاشته شده است حمله موشکی به هواپیمای سی 130 ایران در تاریخ 17 مارس سال 1994 بر فراز مناطق تحت اشغال جمهوری ارمنستان می باشد.
این هواپیمای هرکولس حامل زنان و کودکان ایرانی بود که درمنطقه اشغالی آذربایجان  در قره باغ هدف اصابت موشک های روسی در دست ارامنه قرار گرفت و سقوط کرد و در اثر آن 19 مسافر و همچنین 13 سرنشین این هواپیما به شهادت رسیدند. مسافران این هواپیما عمدتا زنان و کودکان دیپلماتهای ایرانی بودند.
 این حمله جنایتکارانه اگرچه مشابه حمله آمریکا به هواپیمای مسافربری ایران بر فراز خلیج در تاریخ 12 تيرماه 67 برابر با سوم ژوئيه 1988 بود اما بگونه ای خفت انگیز از سوی وزارت خارجه ایران با سکوت سپری شد و شامل مرور زمان گردید.
در آخرین روزهای اسفند ۱۳۷۲(۱۷ مارس ۱۹۹۴) یک فروند هواپیمای هرکولس سی ۱۳۰ ایران که از مسکو عازم ایران و حامل جمعی از  زنان و کودکان، نظامیان و دانشجویان ایرانی بود بر فراز مناطق تحت اشغال ارمنستان مورد هدف موشک قرار گرفت .
 در این ماجرا  ۹ افسر از جمله  سرهنگ آقا بیگلو  فرمانده هواپیما و از بهترین معلم خلبانهای نیروی هوایی به همراه دیگر سرنشینان از جمله مجید میرزایی افسر باتجربه مهندس پرواز  به شهادت رسیدند .
مقامات ارمنستان اظهار داشتند که هواپیمای ایرانی به اشتباه توسط پدافند هوایی و با تصور اینکه هواپیمای دشمن است مورد هدف موشک قرار گرفته است
بعد از گذشت چند روز ، اجساد شهيدان را براي دفن به بهشت زهرا منتقل كردند ...  ۹ افسر شجاع در كنار يكديگر به آرامي قرار گرفتند ... در موقع دفن اين عزيزان، غوغاي عظيمي به وجود آمده بود ....
در سوی دیگر نیز جنازه زنان و کودکان و دانشجویان را دفن می کردند. فریاد دادخواهی خانواده های عزادار به اسمان برخاسته بود. آنروز حتی قبرکنان سخت دل بهشت زهرا نیز بر جنازه های سوخته سرنشینان هواپیمای سی 130 گریستند.
چرا ایران در خصوص این جنایت وحشتناک سکوت کرد و اعتراضی بخصوصی در قبال آن به مقامات ایروان و مسکو که سربازانش بصورت مشترک در قره باع حضور داشتند به عمل نیاورد؟!
آنروزها در وزارت خارجه ایران این زمزمه شنیده می شد که ارامنه و روسها به ایران اخطار شدیدی دادند تا  مبادا حکومت تهران در خصوص قره باغ دست از پا خطا کند.
آنها به این ترتیب به ایران دیکته کردند تا ضمن تداوم دشمنی با جمهوری آذربایجان، اجازه ندهد که لابی آذربایحان گرای موجود در بدنه حکومت ایران به حمایت از مظلومیت ملت آذربایحان در خصوص اشعال قره باغ و قتل عام مسلمانان این منطقه ادامه دهد.
پس از سقوط این هواپیما، موقعیت افراد ضد ترکی چون ولایتی و رفسنجانی تقویت شد و اخبار مربوط به جنایتها و اشعالگریهای ارامنه در قره باع بطور کامل در ایران از نظر سرعت، صحت و دقت خبری سانسور گردید.
دردناکتر اینکه حکومت ایروان در قبال این جنایت و یا دست کم اشتباه مرگبار(!) از ایران بصورتی رسمی عذرخواهی نکرد و همچنین هیج غرامتی و خسارتی به ایران پرداخت ننمود.

 از سرنوشت جعبه سیاه هواپیما نیز خبری نشد.